
حالا شروع می کنیم:
تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی.
بختیار جان تولدت مبارک.
حالا نوبت کیک هستش.
حالا يك دست و هورا
بيا شمع ها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي
حالا نوبت كادو هستش. اول كادوي دوستام.
اينم يك ماشين خوشگل از طرف دوستای گلم... 
اينم از بقيه ي كادو ها

مهمونا چرا نشستن؟ بايد پاشين برقصين.
اين دختره چقدر قشنگ ميرقصه!

بختیار جان تولدت مبارك انشاالله ۱۲۰ ساله بشي.
مهمونا دست و هورا

به علت نزدیک شدن امتحانات ترم تابستون این وبلاگ تا تاریخ ۵ شهریور به صورت تعلیقی تعطیل می باشد.
همه شما رو به خدای بزرگ و مهربان می سپارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هاتم به ره و دیاری شه نگی که س و کاره که م
بو باوشی به سوزی دایکه دل سوتاوه که م
تا کو بزانه چه نده به سویه ئازاره که م
هاتم وکو شماله چل و گه لا به دوه نم
پاییزی غریبی دل به جاره هه ل وه ره نم
که من نمه ی باران به م ئوش ئاوه نه ی باخ به ن
هه ر چه نده له تان دور به م هه نه سک و واهی ناخمه ن
دله م پرسه خانه یه سه رم بفری زستانه
همیشه خه م له چاوما بالاترین میوانه
وه ک باله نده ی لانه واز هه ر ئو به ناو نیشانه م
چه ن شیرینه که ده له م : من خه لکی کوردوستانم

آدم به آدم
این روزها
کسی به کسی نمی رسد
کمی چای که می نوشی
فکر می کنی
دنیا چقدر کوچک می شود
اندازه ی همین کف دست
یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد
نگاهش که می کنی
سرت گیج می رود
میان این خطوط سر در گم
گم می شوی
خط اول را دیده ندیده
خط بعدی شروع می شود
خط بعدی
خط بعدی خط ... خط روی خط می افتد
الو
- الو
- صدا به صدا نمی رسد
- آدم به آدم
......
و آنقدر چوب سادگی هایش را
می خورد که دهان عقلش از تعجب باز بماند

اینکه می دانم چشمانت هرگز با نوشته هایم تلاقی نمی کند اما باز می نویسم:
آن قدر صبر کردم که صبر از دسته من خسته شد. آنقدر در سکوت خودم تنها ماندم
که حتی سکوت هم صدایش درآمد. خسته شدم صبر و سکوت هم هیچ مرهمی بر
بر درد من نداشت و اما لحظه ای که خواستم بگریم آن زمان بود که فهمیدم اشک با

زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو !
زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو!
زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو!
آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد!
دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد!
زیباست این زندگی در کنار تو ، فقط با عشق تو!
زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم میزنم ، یا با تو و یا به یاد تو!
این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو و عاشق تو هستم!
این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه میگذرد ، چون با تو و به یاد تو هستم!
خوشبخت است این قلب عاشق من ، چون تنها تو را دوست دارد!
تنها تو را ، فقط تو را ، با تو می ماند ، عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمیگذارد!
میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی ، فقط تو لایق این عشق بی پایان منی!
می گویم با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، فقط با تو ، چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی !
عشق من و تو ماندگار است ، تا ابد ، برای همیشه ، فقط با هم ،
تنها در کنار هم!
زیباست کلام عشق ، شیرین است لحظه های با تو بودن ، فقط با تو ، و آن قلب مهربان تو!
عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند ، یک عشق ابدی و بی پایان!
لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست ، فقط با تو ، و به عشق تو!
دوستت دارم

صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما ...
آه ...
این بغض گران، صبرچه ميداند چیست...!
مجری : برنامه امروز در رابطه با مولتی مدیا و کارکردهای آن در جامعه مدرن و احکام شرعی آن میباشد ...مهمان ویژه ای داریم حجت الاسلام والمسلمین حاج گوشکوب ...
همکارانم یه تکه کوچک مصاحبه آماده کردند میریم میبینیم و برمیگریم
یه آهنگ پخش میشه و یه میکروفون دست یه آدم علاف که نحوه سوال پرسیدنش مثل بازجوها میمونه..!
سوالات : شما با تلفن همراهتون بیشتر پیامک! میدید یا زنگ میزنید؟ آیا از بلوتوث استفاده میکنید؟ در چه مواردی؟ گوشی شما آیا مارک داره؟ براتون خیلی مهمه که گوشیتون مدل جدید باشه؟ ملت هم با ترس و لرز جواب میدن ..
دوربین میره سمت یه پسره ازون تریپ خفنا..میپرسه شما معمولا چه چیزی رو بلوتوث میکنید..میگه مداحی خودشم بلافاصله خنده اش میگیره..
میپرسه کجاها معمولا و به چه کسانی بلوتوث میکنید؟ پسره جواب میده تو مترو..به شخص خاصی هم نیست..هر کس که دریافت کنه..! نیشش هم بدفرم بازه..!
دوباره میپرسه آیا بلوتوث هم دریافت میکنید؟ میگه بعله..میگه میشه بپرسم معمولا چه چیزی دریافت میکنید؟ با خنده میگه چیزایی که خانوادگی باشه...! میپرسه عکس و فیلم هم میگیرید؟ با خنده جواب میده عکس که اصلن نمیگیرم..فقط مداحی یا فیلمی از صحنه تصادف یا جاهای زیارتی میگیرم!
من با دهن باز دارم برنامه رو نگاه میکنم و سعی میکنم هندونه روبچپونم تو دهنم!
دوباره یه آهنگ پخش میشه و دوربین میره رو صورت حاج آقا...حاج آقا با یه خنده ملیحانه از نوع خاتمی وار میگه در احکام هست !!! که بلوتوث هیچ منعی نداره اما باید ببینیم که اصل اون چیزی که میخوان بفرستن چیه ؟ ( خیلیه ها...همینه که میگن در اسلام همه چی پیش بینی شده...فکر کن پیامبر وسعت نظرش چه قددددررر بوده که در رابطه با بلوتوث هم اون زمان فکر کرده و به صورت مخفی در احکام آورده فقط مجتهدین باید این احکام رو استخراج میکردند...جل الخالق..همینه که میگن اسلام اِند دین هاست همینه که میگن پر از رمز و رازه که دانشمندان غربی تازه دارند بهش دست پیدا میکنند )
مجری هم سرتا پا گوشه و گاها با حرکت سر حرف های حاج آقا رو تایید میکنه!
حاج آقا : اولا اینکه نباید یک پسر به یک دختر بلوتوث بدهد!! و همچنین برعکس! این اشکال شرعی دارد و حرام است!
( به جان خودم دقیقا همینو گفت که من از شدت خنده هندونه پرید تو گلوم و داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم)
ولی اگر از محارم باشد اشکالی ندارد..( خب دوستان زین پس به غیر از بقیه مواردی که میدانید برای بلوتوث دادن هم باید صیغه محرمیت جاری شود و به محض اتمام مدت صیغه یا بذل مدت حتما باید عده سه ماه نگه داشته شود و سپس برای بلوتوث دیگر اقدام شود بدیهی است اگر کسی در حین عده با کسی بلوتوث بازی نماید در حکم زنا است و باید مجازات شود )
حاج آقا در ادامه میگه خب پس به این صورت بلوتوث بازی پسر با پسر و دختر با دختر و محارم با هم اشکالی ندارد..در درجه دوم باید ببینیم اصل موضوع بلوتوث چیست؟ اگر عکس های مبت.ذل..تیکه فیلم های مس.تحجن ...آهنگ های شاد!! و تند!! باشد حرام است ( دقیقا گفت حرام است ) اما اگر نوحه یا مولودی باشد و عکس و فیلم طبیعت باشد مشکلی ندارد و جایز است.
در اینجا یه دختری تماس میگیره و میپرسه ببخشید حاج آقا جمع آوری و نگه داری پوستر!!! ائمه و امامان در اتاق خواب اشکالی دارد؟
حاج آقا دوباره لبخند ملیحی میزند و میگه این عکس ها واقعی نیستند..و اصلن گناه دارد که شما قیافه ای رو نسبت دهید به ائمه معصومین و پیامبر و امامان..شما سعی کنید سیره آن ها رو در دل خودتون..رفتارشون رو در ذهنتون و روش زندگیشون رو در زندگیتون به کار ببندید نه عکس های واهی که به آن ها نسبت میدهند رو در اتاقتون نگه دارید...
برنامه نمیدونم چی چی ساعت یک ظهر اینا شبکه سوم سیما همین امروز!
يك دوست كرمانشاهي دارم كه اندازه داداشم دوسش دارم اسمش يوسفه
. خيلي آدم بامرام و با صفا و باحاليه (به خدا هر چي بگم كم گفتم)![]()
![]()
. يك سالي ميشه ميشناسمش تو دانشگاه با هم آشنا شديم.
تابستون با هم تو دانشگاه واحد برداشتيم يك شب كه با هم با ماشينش داشتيم ميگشتيم يكي از دوستاش بهش زنگ زد گفت ازدواج كردم و فردا هم عروسيمه بايد حتما بيايي![]()
و از اين حرفا... خودش زياد حوصله نداشت ولي گفت اگه ميايي با هم ميريم آقا منم كه از خدا خواسته
گفتم باشه ميام. تا حالا كرمانشاه نرفتم هم ميتونم اونجا رو ببينم هم عروسيشونو. به قول معروف گفتني :هم فال و هم تماشاست. آقا چهارشنبه صبح با پرايدش از قزوين حركت كرديم. ۶ ساعته رسيديم كرمانشاه. خيلي خسته بوديم تا عصر استراحت كرديم عصر رفتیم یک گشتی داخل شهر زدیم و بزرگترین پاساژ کرمانشاه که اسمش پاساژ عدل یود رو بهم نشون دادن. خیلی بزرگ و دیدنی بود. شبشم يك دوري تو شهر زديم خدايا شهر چقدر بزرگ بود![]()
![]()
حسابي كيف كردم. شب زود رفتيم خونه چون صبحش بايد زود از خواب بلند ميشديم و ميرفتيم عروسي.
روز پنج شنبه رسيد صبح زود به قول كرمانشاهيا زود حس گرفتيم (از خواب بلند شديم). عروسي شاه آباد بود. شاه آباد يا همون اسلام آباد غرب بهد از كرمانشاه بزگترين شهر كرمانشاست. بافت شهرش قديمي بود ولي مردمش نسبت به كرمانشاه اصالت كرد بودنشون رو بيشتر حفظ كرده بودن كه از روي لباس كردياشون معلوم بود. واي از ديروز كه من راه افتاده بودم پسر عموم زنگ زده بود يك كم پول لازم داشت چهارشنبه هر كاري كردم و هر بانكي رفتم نتونستم پولو به حسابش واريز كنم آخر شب معلوم شد كارتش خراب شده
و گفت فردا اول وقت ميدم بانك درستش كنم. صبح زنگ زد واي خدا حالا چي كار كنم من كه شاه آبادم عروسي هم دعوتم نمي تونم دو ساعت تو صف بانك وايسم يكي از بچه ها به داداشش گفت بره پولو واريز كنه و اين مشكل حل شد.
خب ادامه بديم رسيديم يك جايي كه بهش كوله جوب ميگفتن. يك باغي بود كه عروسي اونجا برگزار ميشد. رفتيم داخل نه بابا جاي بزرگي بود مثل همه عروسيا مردا اينور زنها اونور...![]()
مرد و زن داشتن كردي ميرقصيدن و خودشونو تو شادی این دو زوج جوون سهیم میکردن.
عروسیشون جالب بود ولی نه اصلا به گرد عروسیهای طرفای ما نمیرسید.
چیزی که خیلی توجه منو به خودش جلب کرد و منو خیلی آزرده خاطر کرد این بود که تو عروسی غیر از یک نفر هیچکس دیگه ای لباس کردی نپوشیده بود.
همه شلوار و پیرن لی یا کت شلوار. اگه می دونستم اینجوریه به جای کت شلوارم لباس کردی می بردم. خیلی بهم برخورد![]()
![]()
...
عروسی تموم شد برگشتیم کرمانشاه. کردهای کرمانشاه به سه دسته تقسیم می شن : کردهای کلهر که اکثر مردم کرمانشاه رو اونا تشکیل دادن. لباس کردی نمی پوشن و فقط شلوار می پوشن. یک جورایی خیلی فارس زده شدن
با بچه هاشون کلا فارسی حرف می زنن می گن نمی خواییم بچه هامون لهجه داشته باشن![]()
![]()
ولی خودشون با هم با هم زبون کردی خودشون حرف می زنن. به نظر شما خنده دار نیست
به نظر من که آخر بی غیرتیه
. حالا نوع دوم کرد جافی بهشون می گن که مثل طرفهای ما حرف میزنن البته به ما هم میگن جاف. این کردها رو خیلی دوست دارم برای اینکه اصالت خودشونو تو کرمانشاه از دست ندادن و شلوار جافی(پانتول) می پوشن و کلا با همه کردی حرف میزنن. دمشون گرم![]()
![]()
نوع سوم هم کرد لک بهشون میگن اونا زبان کردیشون بیشتر شبیه کلهرهاست. ولی شلوار کردی می پوشن. البته این شلوار کردی با شلوار کردی جاف ها فرق داره.
خوب داشتم میگفتم اون شب رفتیم پارک نزدیک خونه یوسف اینا. جای خوبی بود یک کم شیطنت و شلوغ بازی
درآوردیم و برگشتیم خونه. جمعه اومد نزدیکای ظهر با خانواده آقا فرجی (داماد یوسف اینا) و سعید خواهرزاده یوسف و خود یوسف و مادرش رفتیم طاقبستان. آخر صفا بود ۴ تا سنگ نوشته دوران هخامنشی اونجا بود تا عصر اونجا بودیم. عصر برگشتیم خونه یک کم اسباب کشی خونه یوسف اینا داشتیم اونا رو انجام دادیم یک دوشی گرفتم و شب رفتیم شهر بازی. اونجا یک پارتی کلفت داشتیم
یکی از دوستای سعید برادرش اونجا کار می کرد و بواسطه اون تموم بازیها رو اونجا مفتکی سوار شدیم خیلی خیلی حال داد.![]()
تموم که شدیم ۲ ساعتی با ماشین داخل شهر چرخ زدیم. ساعت ۲ شب رفتیم خونه. روز واقعا جالبی برام بود خیلی خسته شده بودم. تا صبح راحت خوابیدم.
صبح شنبه با یوسف رفتیم نمایندگی سایپا آخه ماشین یک کم مشکل داشت. تا ظهر اونجا بودیم. باید برمیگشتیم قزوین چون یکشنبه هم من هم یوسف کلاس داشت.هر چند که اصلا دلم نمیومد اونجا رو ترک کنم ولی چی کار کنم مجبور بودیم برگردیم قزوین.
خونه نهار خوردیم و ساعت ۴ حرکت کردیم خیلی یواش حرکت می کردیم چون مادرش و خونواده آقا گل مراد (یکی دیگه از دامادای یوسف اینا) باهامون بودن. تو راه رفتیم بیستون. با کرمانشاه همش ۲۵ کیلومتر فاصله داره. اونجا واقعا بهم خوش گذشت. پر از آثار تاریخی دوران هخامنش و آشوری و دوران تسلط مادها(کردها) بر ایران بود. اونجام ۲ ساعتی نشستیم و همه دیدنیهاشو به من نشون دادن. دوباره حرکت کردیم بالاخره شب ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم قزوین
.....
کلید خونمونو جا گذاشته بودم رفتم خونه یکی از دوستام تو ولیعصر و شبو اوجا گذروندم. صبح هم که ساعت ۸ رفتم سر کلاس.
![]()
![]()
کرمانشاه![]()
![]()
واقعا شهر بزرگ و دیدنی ایه. آدم وقتی اونجا می ره به عظمت کردها پی میبره. به همه شما دوستان می گم اگه تا حالا جایی رو واسه تعطیلات تابستون انتخاب نکردین حتما برین کرمانشاه چون واقعا جای با صفاییه و دیدنی خیلی زیاد داره و خیلی بهتون خوش می گذره. اینو بهتون قول میدم![]()




اونو تو بانه نديده بودم شايدم ديده بودم ولي هيچ وقت بهش توجه نكرده بودم خيلي در مورد خدا بحث می كرد ولي حرفاش مثل اين آخوندا كه بسم الله رو نگفته خوابت ميبره نبود.
خيلي جذاب حرف ميزد. سنش ۵۰ به بالا بود ولي دلش از مال منم جونتر بود.
ميخواست با دوستاش كه خودش ميگفت همشون از ترينيولراي تهران و از دوستاي صميميش هستن برن دماوند. اسمش كاك جمال بود.
با اينكه هر دومون اولين بار بود همديگه رو ميديديم ولي جيك و پوك زندگيمو ميدونست حتي بهم گفت كه با كي ها رابطه داشتم
باور كنيد كپ كرده بودم همينجور ميخكوب شده بودم و چيزي نميگفتم.![]()
بهم ثابت كرد كه نه شعر ميگه نه چرت و پرت. واقعا همه چيه منو ميدونست بي هيچ كم و كاست و اشتباهي. در مورد همه چي حرف زديم از شير مرغ گرفته تا جون آدميزاد.
خيلي مرد خوش برخورد و زيرك و باهوشي بود. سوالات ديني و عشقي زيادي داشتم كه تا حالا هيچ كس نتونسته بود جواب قانع كنندهاي واسم بياره ولي اون تونست و به همشون جواب داد خيلي وقت بود دنبال كسي ميگشتم كمكم كنه. ازش ممنونم واقعا كمكم كرد....![]()
![]()
![]()
۹ ساعت تو راه بودم اصلا نفهميدم چه طوري رسيدم قزوين خيلي زود گذشت.
اين تنها سفري بود كه از خدا ميخواستم بيشتر طول بكشه و بيشتر تو اتوبوس بمونم واقعا لذت ميبردم از اين همه درك و فهم يك انسان و از همه مهمتر همنشيني باهاش. خدا نصيب شما عزيزام بكنه![]()
كاك جمال هر جا هستي به يادتم و بي نهايت از راهنماييهات ممنونم.![]()
![]()
![]()
امضاء ![]()
بختيار

![]()
چقدر سخته تو چشهای کسی که تمام عشقت رو ازت دزید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه
داد زول بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری ![]()
چقدر سخته دلت بخواد سرت باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدی هیچی به غیر از سلام نتونی بهش بگی
دوستام بهم میگن بختیار
. دانشجو هستم رشته اقتصاد پول و بانکداری تو قزوین می خونم. حول و حوش ۲۰ سالی میشم. کرد کردستانم و خونمون تو شهر بانه ست. پایین اطلاعات مختصری در مورد شهرم دادم البته ماشالا هزار ماشالا این روزا دیگه بانه احتیاج به معرفی کردن نداره ![]()
چون همه اسمشو میدونن خودمونیم این روزا بانه خیلی گل کرده تو همین قزوین هر هفته چندتا اتوبوس تور واسه خرید میرن بانه حالا بماند که چندتاشون خانوادگی میرن. به درس خوندن خیلی علاقه دارم و میخوام تا میتونم درسمو ادامه بدم تا دکترا
، بابا اصلا هر چی خدا بخواد.........![]()
شهر بانه مرکز شهرستان بانه در فاصله 270 کیلومتری شمال غربی سنندج در ابتدای راه آسفالت بانه - مهاباد قرار گرفته است.
پیش از اسلام طایفهای زرتشتی به نام قهقو بر این منطقه حاکم بودند که در حمله اعراب و بعد از آن، اختیار دینیها حکومت آن را به دست گرفتند. تا میانههای سده سیزدهم هجری نام اصلی شهر بانه بهروژه (آفتابگردان) بود و قبالههایی نیز وجود دارد که در همه آنها مرکز بانه روستای بهروژه نامیده شده است. این شهر یک بار پیش از جنگ جهانی اول و بار دیگر در زمان جنگ جهانی دوم دچار آتش سوزی شدیدی شد. اکنون گورستان شمال شرقی شهر را بانه کهنه یا کهنه بانه مینامند. علت تغییر نام و جابجا شدن محل شهر به واسطه شیوع بیماریهای وبا و طاعون بود که هر چند سال یک بار شایع میشد و چون بازماندگان، محل اولیه را آلوده میپنداشتند، ازنو در جای دیگری به ایجاد شهر و ده میپرداختند. آتش سوزی و جنگهای قبیلهای یکی دیگر از عوامل جابجا شدن محل شهر بود. در بانه آبادی هائی به نامهای نیزه دوکهنه به روژه کهنه، سیاومه کهنه، آرمرده کهنه، توده کهنه و غیره هم شنیده میشود. ولی آبادی هایی نیز با همان نامها بدون واژه کهنه وجود دارد. نام بانه را از واژه کردی بان به معنی "بلندی" یا جای بلند و متاثر از ارتفاعات و نحوه استقرار و موقعیت شهر بانه میدانند. ارتفاع 1525 متری شهر از سطح دریا و چشم انداز بلندیهای پیرامون آن موجب گردیده است که مردم برای رسیدن به شهر مسیر زیادی را به طرف سربالایی طی کنند. نام بانه را به معنی خانه ( منظور اقامتگاه و آبادی و مسکن است ) و اردو ( منظور اردوگاه سربازان است ) و پادگان ( شهر دو قلعه بزرگ داشته ) نیز تفسیر کرده اند.
